پيشوايان بزرگوارمان گفتهاند، ما نيز باور آوردهايم كه «زمين خدا هرگز از حجت او خالي نميماند.» آنها گفتهاند، ما نيز باور آوردهايم كه «اگر تنها يك روز از عمر زمين باقي باشد، آن قدر طولاني ميگردد تا قائم او به پا خيزد».
آنها گفتهاند، ما نيز باور آوردهايم كه «بياو و بيعنايت او شيرازه هستي از هم ميگسلد.» آنها هزاران نكته از اين دست گفتهاند و ما نيز به هزاران نكته از اين دست باور آوردهايم، و بر پايه اين سبزترين باورهايمان، تصوير «ناكامي خود و جهان» را در گرداب تصور «بي او بودن» به قاب خيالمان نشاندهايم:
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونان كه بايدند
نه بايدها
هر روز بيتو
روز مباداست!
(قيصر امينپور)
ميداني حال و هواي ما بي او چگونه است؟
من
بي
تو
در امتداد تيرگي شب
محو ميشوم
اي آفتاب من!
دست مرا بگير
(محمد فخارزاده)
غريبي و غربت را تجربه كردهاي؟ چقدر دلت در غربتهاي غريبانه هواي او را ميكند؟
بي تو كنج اين خرابهها غريب ماندهايم
باز هم بيا سراغ از اين غريبهها بگير
(حميدرضا شكارسري)
حالا كه خلوتي به دست آوردي «هر چه ميخواهد دل تنگت» با امام نجوا كن:
بيا كه بي تو شد آينه سنگ، گوهر سنگ
درخت سنگ شد و بال هر كبوتر، سنگ
نميشود به كسي اعتماد كرد امروز
كه مُرد عاطفه و شد دل برادر، سنگ
بپوش چشم از اين سنگهاي آبنما
سراب ميچكد از اين كوير يكسر سنگ
...
چه داستان غريبي، چقدر غمبار است
كنار خانه دريا و زيستن در سنگ
بيا كه با تو برويد بهار در پاييز
و با نگاه تو حتي شود معطر، سنگ
(نعمتالله شمسيپور)
به او بگو كه نبودنش، چگونه عالم را پژمرده كرده است:
نبودن تو كوه را پر از سكوت كرده است
و دشتهاي خسته از قرون بيشمار را
(حميدرضا شكارسري)
و لبخند زيبايش چه تأثير شگفتي بر زمين و زمان ميگذارد:
كوير اگر تو بخندي شكوفه خواهد داد
و بينگاه تو دريا سراب خواهد شد
حديث اين كه به يك گل بهار ميرويد
خزان، اگر تو بخندي مجاب خواهد شد
(غلامرضا شكوهي)
بگو كه روشني آسمان و زمين از اوست:
بيجلوهات ندارد، ارض و سما فروغي
اي آفتاب معني هم ارض و هم سما را
(فواد كرماني)
و اگر او نباشد «هيچ» حتي، نيست:
بازآ كه بيوجودت، عالم سكون ندارد
هجر تو در تزلزل افكنده ماسوا را
(فواد كرماني)
تا ميتواني دامانش را بگير و دلش را به دست آور، مثلاً از خاموشي پرندهها بگو:
كجاستي كه نميآيي
الا تمام بزرگيها
پرنده بيتو چه كم صحبت
بهار بيتو چه بيرنگ است
(محمدكاظم كاظمي)
و يا بيرونقي بهار را برايش زمزمه كن:
بهار من، چه بهاري اگر كه بيتو بيايد
بهار، بيتو بهارم، نه آمدهست و نهماندهست
(سيد اكبر ميرجعفري)
به او بگو:
شكوه رويش شُكرآور بهاراني
كه بيطراوت رويت، بهار پاييز است
(عباس براتيپور)
اگر همه غوغايي كه در جانت بهپا شده را براي او گفتي، فراموش نكن كه اضافه كن:
تو نيستي و نميدانم، در امتداد چه ميمانند
وجود و هيأت دستاني كه شاخسار دعايينيست
(سيد اكبر ميرجعفري)
نميدانم امام نام جمعه را كه بشنوند، چه حالي پيدا ميكنند، اما براي ايشان بخوان:
هزار جمعه بيروح بيتو جان كندم
بس است بيتو نشستن، بس است حركتكن
(مرتضي اميري)
حكايت تنهايي زمين را نيز متذكر شو:
اي دلپذير
بيتو
زمين تنهاست
پرواز در كنار تو زيباست
(ايرج قنبري)
خلاصه، حرف آخرت را با امام بزن و همه شكوههايت را فرياد كن:
مولاي من!
بيآمدنت
هر كار ناتمام است
كه زمين در عطش عدالت ميسوزد
و آسمان را
غمباد چركيني است
كه جز به گريه نخواهد مرد
آه كه بي تو
بر زمين خدا چهها رفت
ـ و بر ما ـ
بي تو ابرهاي سترون
دل را در حسرت شكفتن
در حسرت سبز ماندن
به گريه نشاندند
بي تو دريا را
به جرم خروش
تازيانه زدند
و كوه را
به گناه ايستادن
به گلوله بستند
بيتو قناريهاي عاشق را
بر نطعي خارينه
سر بريدند
بي تو صحرا صحرا شقايق را
در نفس سمومي زهرناك
خاكستر كردند
بي تو زمين به كسالت تن داد
و آسمان به اسارت رخوت
اما دلهاي ما
هيچگاه تسليم كسالت نشد
و دستهايمان
تا قلّهاي بر پيشاني آسمان
بالا رفت
و دعاي فرج خوانديم
و نماز را
با شمشير قامت بستيم
بي تو...
بي تو...
(ميرهاشم ميري)
با لحن کدام آفتاب؛
با صداي کدام پروانه؛
با آواز کدام سنگ؛
با ترانه کدام باران؛
ويراني همواره مان را فرياد بزنيم؟
اي دور از دسترسِ نزديک!
اي سخاوت هر روزه زمين!
که نماز مهرباني ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا کردند.
و هر روز، تشنه تر از پيش، سر به کوهوار شانه هايِ آسماني ات گذاشتند.
چقدر اين روزهاي بي تو، کش آمده اند! چقدر طولاني شده، صداي نيامدنت!
چقدر غليظ است هواي دلتنگي ات!
اي مهرباني بي حدّ!
که روشني بي وقفه هزار اقيانوس زير آرامش قدمهايت شناور است و داغ هزار آتشفشان ريشه داده است در چشمهاي بي نصيب مان.
تا چند چله نشيني اين زمستانهاي بي اندازه؟!
تا چند دوندگي اين سنگلاخهاي يکنواخت؟!
تا چند شمارش اين ستارگان ارجمند؟!
تا چندچشم به راهي اين کوچه هاي تودرتوي تاريک؟!
حلقه کدام در را بکوبيم؟
در گوش کدام جاده، زخمهايمان را بخوانيم؟
تاريکي در خيابانها سرازير شده؛ مرگ در پستوها نعره مي زند
و چقدر از زلال پونه و نارنج، هوا رقيق است!
و چقدر، مرگ در لابه لاي ديوارها زانو مي زند!
و چقدر گرسنگي، در پستوي خانه هاي حقير فراوان است!
... فانوسي مي خواهد اين شبهاي در خيال آمدنت
تا ديدار تازه پنجره ها را، بر پيشاني روشن دريا بياويزد
و چُرت تمام خوابهاي شيطاني را پاره کند
... باراني تازه مي خواهد اين شوره زارهاي هميشه تا خميازه هاي کشدار علفها را رشته رشته پنبه کند
و صبحي بنفش را در شريان آسمانها بريزد
نسيمي رونده مي خواهد اين بي شمار اندوهانِ چشمها
تا آواز پرند هزار پرستو را در شکاف ديوارها بريزد.
تا کدام مرتبه از روشني رودها، چشمهامان را ورق بزنيم
که هيچ پرنده اي پرواز را مشق نمي کند
و هيچ درختي، پاي زمزمه آبها شکوفه نمي دهد
... زخمي گشوده مي خواهد اين دقيقه هاي لايتناهي بيمار
تا جرعه جرعه، شرجي نيامدنت را خالي کند بر سرِ دلتنگي اين روزها
اي سجاده نيايشت، رشته رشته در ادامه باران
و اي آرامش آسماني ات در نهايت شوريدگي درخت
با همان سکوت ديگر گونه ات
با همان سخاوت همواره ات
با همان قدمهاي افراشته ات
با همان نگاه صاعقه وارت
با همان لبخند حُسن يوسفت
با همان ايستادن روشنانه ات
بايست!
در مقابل دلتنگي قديمي اين خاک
روبروي همواره اين مسموميت بي حدّ
خالي کن!
مهرباني ات را در سفال تنگدستي اين تاريک مخوف
خالي کن!
بهار تازه پيراهنت را در کنج خزاني اين دقايق اندوه
خالي کن!
باران بي وقفه آمدنت را در بيابانيِ اين فصلهاي گرسنه
بتکان!
نگاه روشنت را در ذرات خستگي زمان
بتکان!
دامان ستاره پرورت را در ظلمت اين دقيقه هاي تنگدست
بتکان!
پلکهاي آفتابي ات را در سبوهاي يخ زده و گرسنه
هواي بي تو
تيغي نشسته در شريان رودهاي تشنه جهان است؛
سنگي انباشته بر چشمهاي آسماني است؛
گردبادي جهنده در روشني باغچه هاست.
هواي بي تو،
هواي خالي اندوه است؛
هواي خالي مرگ است؛
هواي سوزنده از طعم بي عدالتي است.
اي مبهمِ روشن!
تا چند زمستان چشمهايمان را روشن نگه داريم؟!
تا چند انگشتانه دلتنگي مان را کنار بگذاريم؟!
تا چند از نردبان دوري ات، بالا برويم؟!
تا چند پرنده، چشمهايمان را بگيريم زير آفتاب؟!
تا چند ...؟!
اي تمام چشمه هاي جهان را فراگير!
در کدام دامنه باران خيز، خيمه افراشته اي؟
سفره ات را پاي کدام دريا پهن کرده اي؟
پيراهنت را بر کدام درخت مقدس آويخته اي؟
کدام ستاره از سقف خانه ات آويزان است؟
کدام دريا در سبويت ته نشين شده است؟
اي گواه محکم آمدني نزديک!
تا از ني يخبندان پي در پي برخيزيم
چند آفتاب را نذر آمدنت کنيم؟
و چند نواحي مقدس را تشنه تشنه سر بکشيم؟
اي آفتاب مرتفع مهرباني!
سر بر ديوار شوربختي کدام کوچه بگذاريم؟
با اين همه زمستاني که در کوله بارمان است؛
و با اين همه پائيزي که در راه است؛
و با اين همه جاده هايي که به بن بست تکيه داده اند.
تا جمعه آمدنت
چند ندبه فاصله است؟
چيزي به ظهر نمانده بود. سايه نخل دامانش را از روي خانه جمع کرده بود و آفتاب، سايه ديوارها را هم ربوده بود.«حسن بن علي وجناء» مهمان داشت و به غلامش گفته بود که ناهار خوبي تهيه کند. اما هنوز مهمان نيامده، غلام از داخل اتاق، صداهاي صحبت و مشاجره مي شنيد. باور نمي کرد که حسن با مهمانش اينقدر تند حرف بزند.
- محمد از خدا بترس! اين حرفها را نزن.
- مگر دورغ مي گويم؟ اين همه آدم قابل اعتماد ومشهور... امام زمان، دست کم ده تا وکيل در بغداد دارد وهمه آنها هم از حسين بن روح، به محمد بن عثمان نزديکترند،حالا چطور او نايب خاص امام شده است؟!...
- گوش کن. من خودم از ابوسهل نوبختي شنيدم که مي گفت، اگر حسين، امام را در زير جامه خويش پنهان کرده باشد و ديگران، بدنش را با قيچي قطعه قطعه کنند تا او رانشان دهد، وي هرگز اين کار را نخواهد کرد.
- من فقط مي دانم که اموال مردم را در جاي خودش مصرف نمي کند و به مستحق نمي رساند.
- ببين! نيابت حسين بن روح نوبختي مثل نيابت محمد بن عثمان، مسلم است. من از ابوالعباس بن نوح شنيدم که گفت از ناحيه مقدسه امام زمان نامه اي رسيد که نوشته بود: «اوکاملا مورد اطمينان ماست; او در نزد ما مقام و جايگاهي دارد که او را مسرور مي کند.»
- من به چشم خودم هيچ دليل و مدرکي نديده ام; من به نيابت حسين بن روح اعتقادي ندارم; تو بگو چه دليلي براي صحت حرف خود و اثبات نيابت حسين داري؟
محمد بن فضل موصلي مهمان حسن بود و حسن نمي توانست او را متقاعد کند. از طرفي مي خواست حرمت اورا هم حفظ کند; در طول اتاق قدم مي زد; پيشاني اش خيش عرق بود اما سعي مي کرد آرام باشد. او را به ناهار دعوت نکرده بود که با هم بحث کنند اما او سخت منکر نيابت حسين بن روح بود درحاليکه حسن، خودش وکيل امام بود و باحسين ارتباط نزديک داشت. ناگهان فکري به خاطرش رسيد:
- من اين موضوع را با دليل روشن برايت ثابت مي کنم،دفترت را به من بده. ..
ادامه مطلب...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امام باقر (ع) میفرماید:گویا قائم و یارانش را در نجف اشرف مینگرم توشه هاشان به پایان رسیده و لباس هایشان مندرس گشته است جای سجده بر پیشانیشان نمایان است.شیران روزند و راهبان شب{بحارالانوار۷:۵۳}
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حضرت علی(ع)میفرماید:یاران با این شرط با امامشان بیعت میکنند که دست پاک باشند و پاکدامن.زبان به دشنام نگشایند و خون کسی به ناحق نریزند.بر مرکب های ممتاز سوار نشوندو لباس های فاخر نپوشند ساده زندگی کنند و در راه خدا به شایستگی جهاد کنند امام نیز متعهد می شود به سان همراهان زندگی کند...{الالملاحم و الفتن:۱۴۹}
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یاران حضرت مهدی قدرت چهل مرد دارند شیران میدان رزم هستند و جانهایشان از سنگ خارا محکم تر.{الخصال۳۱۸:۲}
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زهد زینت کارگزاران حضرت مهدی است.زندگیشان از معیشت درویشان فراتر نمیرود نمیتوانند تن به اسایش و شادکامی سپارند و از احوال مردمان غافل شوند و نام مصلح جهان بر خویش نهند چرا که انکه با عشرت طلبان همسو می شود و دل در گرو از و طمع میبندد نمیتواندنمیتواند مروج دین و کارگزاری شایسته برای حکومت عدل و داد باشد.{نهج البلاغه کلمات قصار:۱۱۰}
*****************************************************
امام صادق (ع) فرمودند:به زودی امر مشتنهی به شما می رسد پس بدون نشانه ای که دیده باشید و بدون امام هدایت کننده می مانید از ان نجات نمی یابد مگر کسی که دعای غریق را بخواند.
راوی میگوید:دعای غریق چگونه است؟حضرت فرمودند،میگویی:((یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک)) {کمال الدین:۳۵۱}
امام رضا (ع) فرمود: هنگامی که حضرت مهدی (عج) ظهور می کند زمین از نور خداوند روشن می شود و زمین زیر پای حضرت به سرعت حرکت می کند و او با سرعت مسیر ها را می پیماید و اوست که سایه نخواهد داشت {کمال الدین372:2}
امام باقر (ع) فرمود: وقتی امام زمان ظهور کند به سوی کوفه حرکت می کند و در انجا هفت سال حکومت می کند که هر سال ان برابر ده سال از سالیان شماست.{الارشاد للمفید:365}
امام صادق (ع) می فرماید،پدرم فرمود: هنگامی که حضرت قائم (عج) قیام کند سپاهیانی را به شهر قسطنطنیه میفرستد ان گاه که به خلیج برسند جمله ای بر روی پاهای خود مینویسند و از روی اب می گذرند رومیان وقتی این معجزه را می بینند به یکدیگر می گویند:وقتی سپاهیان امام این چنین باشند خود حضرت چگونه خواهد بود؟ از این رو درها را به روی انان می گشایند.{الغیبه للنعمانی:159}
امام صادق (ع) فرمود: ((... حضرت مهدی (عج) در اخرالزمان ظهور می کند.بر سر ان حضرت ابری در حرکت است و هر جا برود ان ابر نیز می رود تا حضرت را از تابش خورشید حفظ کند و با صدای رسا و اشکارا ندا می دهد،این مهدی (عج) است.)) {کشف الغمه265:3}
خداوندا از تو امید داریم که دولت با کرامت امام زمان را به ظهور اوری و اسلام و اهلش را با ان عزت بخشی و نفاق را ذلیل و خوار گردانی ...


